خرید بک لینک
٥شنبه تولد بيتا بود از معدود مهموني هايي بود كه بعدش راجبش بحث و خاله اي نداشتم از لباسم راضي بودم از ارايشم راضي بودم از آهنگ ها و نوشيدني ها و غذاها هم راضي بودم فقط عكسام خيلي خوب نشد ٢ تا دونه خوب بود:))

كارام تو هم خيلي گره خورده زمان كم ميارم برنامه ريزي ميكنم ولي خيلي دارم خسته ميشم به يه تعطيلات طولاني احتياج دارم

قبلنا راهنمايي و دبيرستان كه بودم وقتي حجم درسام زياد ميشد ميخوابيدم يه جور فرار كردن بود الان حجم كارام كه زياد ميشه نمي تونم بخوابم بيخواب ميشم شبا نميتونم بخوابم در نتيجه روزا صورتم پژمرده و مريض به نظر ميرسه

تحمل هيچكس و تو خونه ندارم اصلا دلم نميخواد باهام حرف بزنن فقط ميخوام بيام خونه دوش بگيرم شام بخورم سريالمو ببينم و يه ليوان چايي و خواب الان حسو حال مرداي خسته اي و دارم كه زنش بهش غر ميزنه تو دوسم نداري و بهم توجه نميكني،كه خب راست ميگه كه خب حق داره! دلم مخاطب و ميخواد يه روزايي وسط روز دقيقا وسط كلاس وقتي مغزم ديگه داره جوييده ميشه دلم داره ضعف ميره ميخوام يهو پاشم بگم گور بابا همتون و بدو ام برم (خيله خوب به كسي نگين و قول بدين همينجا بمونه يه بار اينكارو كردم)

نمي دونم نميشناسم گاهي خودمو انگار گم ميكنم اينكه چقدر تغيير اخه بابا نكنه بازم تغيير ميكني؟حس ميكنم جوونيم داره تموم ميشه حس ميكنم برا كارايي كه ميخوام بكنم ديره حس ميكنم از ١٨ سالگيم داره بدو بدو ميگذره

خوابام به حدي شفاف و واضح و سناريو داره كه گاهي مرز بين خواب و واقعيت از دستم ميره و خب متاسفانه آشفته اس

نميدونم كي و چجوري درست ميشه ولي اميدوارم اون موقع كه درست ميشه(اگه بشه) دير نشده باشه

پ.ن: ديروز دربند بوديم با دخترا هوا بهاري ترين هواي دنيا بود الانم داره باروون مياد زيااد

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 20:12 توسط بانو|

برچسب: نویسنده: ترانه زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 23:22

صفحه بندی